X
تبلیغات
بوسه ی عشق

بوسه ی عشق

نه عشق است نه علاقه! و نه حتی عادت،حماقت محض است دلتنگ کسی باشی که دلش با تو نیست...

توجیهی...!؟

" غمگین نوشتن نشونه خوبی برای غمگین بودن نیست!

شاید کسی که غمگین مینویسه؛
 
غم نگاه تورو دیده باشه و با قلم اونو اینجا نوشته باشه...

بی دلیل نگیم تو غمگینی چون غمگین مینویسی...!! "

پ.ن : سلام.این پستو واسه اونایی گذاشتم که فکر میکنن من عاشق کسیم و دارم با نوشتن این وبلاگ ازش عشقو گدایی میکنم که شاید دلش به حالم بسوزه و بیاد طرفم!!!!!!!!!!
اونایی که میان اینجا برام آروغ روشن فکری میزنن بدونن که منم مثل شماها میدونم به گدا چیز با ارزش نمیدن اما فرقم با شماها اینه که من بهش عمل میکنم!پس کاری نکین که گندش بیشتر ازین همه جارو برداره!
من بارها اینو گفتم که این وبلاگ "برای شخص خاصی نوشته نمیشه!" پس ازتون خواهش میکنم انقد ازین حرفا نزنین که با التماس کردن آبروی دخترای دیگرو نبر!
آبروی دخترارو اونایی بردن که :
..............................................................................................................!!!!!!!!!؟؟؟؟


تا جایی که میدونم من اینجا دارم بیشتر آبرو داری میکنم تا آبرو بری!
میدونم خیلی طولانی شد اما قضاوت با شما...
نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392 ساعت 20:42 توسط سپیده |


سین های تو ...

هفت سین امسال را چیده ام :

سالی که بی تو گذشت ...

سنگدلی هایت ...

سردرگمی هایم ...

سقلمه هایی که به مغزم زدم تا نبودنت را بپذیرد ...

سوسوی چراغ شبهای بی تو ...

سالی که قرار است بی تو بگذرانم ...

و ...

سه نقطه یعنی "آه" ...

جای سگرمه هایت خالی مانده هنوز ...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392 ساعت 15:2 توسط سپیده |


ولنتاین من...

شب "عشق" است

و هرکس دست "یار" خویش می بوسد؛

"غریبم"،"تنهایم"!

من دست "غم

"غم" دست من می بوسد...

"ولنتاینتون مبارک"


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ساعت 18:50 توسط سپیده |


تولد 19 سالگیم...

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد

برای خاک قلب من گل و شکوفه میخرد

کمی بزرگتر میشوم تنم جوانه میکند

فقط دلم یواشکی تو را بهانه میکند

اگرچه با سرود و شعر دلم پر از چکاوک است

خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟



پ.ن:  10 بهمن یعنی 2 روز پیش تولدم بود! اما بازم اون اتفاقی که میخواستم نیفتاد...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ساعت 8:30 توسط سپیده |


قرار نیست اتفاقی بیفتد...

قلبم را گچ گرفتم

تا برای یادگاری هم که شده

اسمت را روی آن بنویسی ...

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه! هیچ اتفاقی نمیفتد

روزها همانطور به رود شب میریزند

که شب ها به سپیده ی روز ...

نه پرده ای به ناگهان کشیده میشود

نه سر انگشت شاخه ای به هوای ماه میجنبد

نه تو از راه میرسی؛

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد،

نه! عین روز روشن است :

تو رفته ای که باز نگردی

و من مانده ام پشت این همه کاغذ سیاه

تا هر لحظه به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد فکر کنم!


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391 ساعت 18:46 توسط سپیده |


واقعیت زندگی...

دروغ بگو تا باورت کنند؛

آب زیر کاه باش تا به تو اعتماد کنند؛

بی غیرت باش تا آزادی حس کنند؛

خیانت هایشان را نبین تا آرام باشند؛

هرچه نداری بگو دارم و هرچه داری بگو بهترینش را دارم؛

کذب بگو تا عاشقت شوند؛

اگر ساده ای،

اگر راست گویی،

اگر با وفایی،

اگر یک رنگی :

همیشه تنهایی؛

همیشه تنها....!


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391 ساعت 19:30 توسط سپیده |


شر نبودنش...

خوابید...

بدون

" شب بخیر "

شاید می دانست

بی او ؛

هیچ ساعتی از زندگیم به خیر نیست...!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ساعت 14:20 توسط سپیده |


رفت...

رفت؟

به سلامت!

من خدا نیستم بگویم :

صدبار اگر توبه شکست باز آید...

آنکه رفت،

به حرمت آنچه با خود برد،

حق بازگشت ندارد...!

رفتنش مردانه نبود،

لااقل مرد باشد برنگردد!

خط زدن بر من پایان من نیست!

آغاز بی لیاقتی اوست...


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391 ساعت 15:16 توسط سپیده |


برو عقب...

مانند شیشه شکستنم آسان بود...

اما...

دیگر به من دست نزن...

این بار زخمیت خواهم کرد...!!!


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391 ساعت 13:25 توسط سپیده |


همیشه هستی...

هر شعر

گریز
از یک گناه بود

هر
فریاد

گریز
از یک درد

و
هر عشق

گریز
از یک تنهایی عمیق

افسوس
که تو

هیچ
گریزگاهی نداشتی…!



+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391 ساعت 13:27 توسط سپیده |


اعلامیه ترحیم

بازگشت همه به سوی اوست

بازگشت تو به سوی من

خدا را چه دیدی؟

شاید تو هم مرده باشی

شاید...

فکرت به ذهنم میخ میشود

دوباره خودم را به دیوار میکوبم

روی دوش من

چقدر دیوار سنگین است

باز هم

یک سال گذشت

و هنوز فاتحه ی آمدنت را نخوانده ام!

 

رسول ادهمی

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391 ساعت 21:46 توسط سپیده |


سهم من...

عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..

امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!

و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!

و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست ..

و غمــت سـهم ِ مــن!



+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ساعت 15:23 توسط سپیده |


کی بود ...؟ کی نبود ...؟

كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم. اما گريه مي كنيم براي كساني كه به فكرمان نيستند. و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند. اين حقيقت زندگي است
عجيب است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست
مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به آن بالاست و در حال دعا هستي خدا آن جاست دعايم كن كه من تنهاترين تنها نمانم.

قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن ؛
كاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا كه روزي معشوق از دست نرود ؛
ميداني كه خاصيت عشق اين است زماني كه دانستي و دانست اين راز را، هر دو گريزان ميشويد ؛
نميدانم چه رازيست!

فراموش نكن؛

شايد سالها بعد در گذر جاده ها

بي تفاوت از كنار هم بگذريم

و

بگوييم:

آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود!
بذار خيال كنم تو دلتنگيات 
غروب كه مي شه ياد من مي افتي

بيا با پاك ترين سلام عشق

آشتي كنيم،

بيا با بنفشه هاي لب جوي

آشتي كنيم،

بيا ازحسرت و غم ديگه باهم

حرف نزنيم،

بيا برخنده ي اين صبح بهار

خنده كنيم،


تو مالك تمام احساسم هستي ،


تمام عشقم ،


تمام احساس ناب دست نخورده ام ،


كه حاضر نيستم


حتي ذره اي از آن را 


با هيچكس تقسيم كنم !


با هيچكس ؛


جز تو!


نه !!


احساسم را با تو تقسيم نميكنم بلكه 


آن را به تو تقديم ميكنم،


تمام احساسم را!


تمام عشقم را !

من براي سالها مينويسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند...

افسوس كه قصه ي مادر بزرگ درست بود ...

هميشه يكي بود يكي نبود ...



 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ساعت 22:59 توسط سپیده |


خدا بدو...

خدایا حواست هست؟

یادته که چی ازت خواستم؟

به خودت قسم بدجور بی تاب و منتظرم...

کاری که گفتمو برام بکن...

بدجور مشتاقم...

چون بد دیدم!

پس خدا جونم بدو که بندت منتظره ببینه چقد برات با ارزشه؟؟؟

خدایا!

من همونیم که گفتی بی صبرانه منتظری که بیام طرفتو چند برابر بهم جواب بدی...

پس بدو خدا!

الآن وقتشه...

که هم جواب منو بدی هم اونو...!؟

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391 ساعت 19:47 توسط سپیده |


برام تموم شدی...واسه همیشه.

خوشحالم که بردم ...

چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت!

خوشحالم که باختی ...

چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت!


+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391 ساعت 19:21 توسط سپیده |


برو...

می خواهی بروی؟

خب برو...

انتظار مرا وحشتی نیست...

شب های بیقراری را هیچوقت پایانی نخواهد بود...

برو...

برای چه ایستاده ای؟

به جان سپردن کدام احساس لبخند میزنی؟

برو...

تردید نکن...

نفس های آخر است...

نترس برو...

احساسم اگر نمیرد ،

بی شک مابقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست...

برو...

یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود !

پس راحت برو...

مسافری در راه انتظارت را می کشد ،

طفلک چه می داند که روحش سلاخی خواهد شد !؟

برو...

فقط برو... .

منبع : پسری از دیار غم

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1391 ساعت 9:53 توسط سپیده |


زود غریبه شدم...

میدانی . . .!؟ به رویت نیاوردم . . . !

از همان زمانی که جای "تو"

به من گفتی "شما"

فهمیدم

پای "او" در میان است . . . !؟



پ.ن : این بار فقط بخاطر حرف یه نفر وبو تغییر دادم!

+ نوشته شده در جمعه پنجم خرداد 1391 ساعت 14:32 توسط سپیده |


بی لیاقت...!

این تو نیستی که مرا از یاد برده ای،

این منم که به یادم اجازه نمیدهم حتی از نزدیکی ذهن تو عبور کند!

صحبت از فراموشی نیست،

صحبت از لیاقت است!!!


+ نوشته شده در دوشنبه یکم خرداد 1391 ساعت 20:17 توسط سپیده |


من و او باهم...؟؟؟

"دوستت دارم" را برای هردویمان فرستادی...

هم من...هم او...!!

خیانت میکردی یا عدالت...؟؟؟


+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391 ساعت 22:34 توسط سپیده |


2 سالگی وبلاگم...

سلام...انقد کم نت میام که همه چی عقب میفته....

شنبه یعنی نوزدهم تولد وبلاگم بود....

2 ساله شد...مرسی که تا اینجا باهام بودین...


+ نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1391 ساعت 15:2 توسط سپیده |