X
تبلیغات
بوسه ی عشق

بوسه ی عشق

حرارت لازم نیست...گاهی از سردی نگاه کسی میتوان آتش گرفت...!

مادر...

دندانم شکست،

برای سنگ ریزه ای که در غذایم بود!

دردم گرفت؛

نه برای دندانم!

برای کم شدن سوی چشم مادرم...


+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم فروردین 1393 ساعت 11:18 توسط سپیده |


هفت سین امسال من...

هفت سین امسال من با "سیگار" آغاز میشود در حسرت نبودنت...

سین بعدی

"سیگار" بعدی به یاد تمام لحظاتی که تورا نخواهم داشت...

سین سوم

"سیگار" سوم به یاد چشمانت...

سین چهارم

"سیگار" چهارم به یاد تنهایی که ازین پس دیگر تنهایم نمیگذارد...

سین بعدی

بازهم "سیگار"! اینبار در سکوت سنگینی صدایت در گوشم هایم نجوای خاطره میکند...

سین دیگر

"سیگار" بعدی...سینه ام تیر میکشد،دستانم را بهمن گرفته یاد فروردین...

آخرین سین

آخرین "سیگار"، آخرین ترکش به قلب بیمار...

هفت سینم خاکستریست...

همرنگ اسمم...

در نبودت حالم دیدنیست...




+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392 ساعت 12:54 توسط سپیده |


نمایش جان فرسا...

این روزهایم به تظاهر می گذرد...

تظاهر به بی تفاوتی،

تظاهر به بی خیالی،

به شادی،

به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست...؛

اما...

چه سخت می کاهد از جانم این نمایش...

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392 ساعت 14:30 توسط سپیده |


تولد 20 سالگیم...

قبل هرچیزی عذرخواهی میکنم بخاطر دیر به دیر آپ کردنم...

نمردم...فقط با زندگی درگیرم!؟

معمولا میام به وبتون سر میزنم اما نظر نمیدم!؟

حالا سلام!

برام جالبه که همیشه تقریبا با یه هفته تاخیر یادم میفته پست تولدمو بذارم!

5شنبه هفته پیش تولدم بود...10 بهمن...

مبارک شد!!!


+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم بهمن 1392 ساعت 23:36 توسط سپیده |


نگرانیت بیخوده...

نگران فردایت نباش....

خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست!!!

ما اولین بار است که بندگی میکنیم

اما او قرن هاست که خدایی میکند...!


+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم آذر 1392 ساعت 19:14 توسط سپیده |


توجیهی...!؟

" غمگین نوشتن نشونه خوبی برای غمگین بودن نیست!

شاید کسی که غمگین مینویسه؛
 
غم نگاه تورو دیده باشه و با قلم اونو اینجا نوشته باشه...

بی دلیل نگیم تو غمگینی چون غمگین مینویسی...!! "

پ.ن : سلام.این پستو واسه اونایی گذاشتم که فکر میکنن من عاشق کسیم و دارم با نوشتن این وبلاگ ازش عشقو گدایی میکنم که شاید دلش به حالم بسوزه و بیاد طرفم!!!!!!!!!!
اونایی که میان اینجا برام آروغ روشن فکری میزنن بدونن که منم مثل شماها میدونم به گدا چیز با ارزش نمیدن اما فرقم با شماها اینه که من بهش عمل میکنم!پس کاری نکنین که گندش بیشتر ازین همه جارو برداره!
من بارها اینو گفتم که این وبلاگ "برای شخص خاصی نوشته نمیشه!" پس ازتون خواهش میکنم انقد ازین حرفا نزنین که با التماس کردن آبروی دخترای دیگرو نبر!
آبروی دخترارو اونایی بردن که :
..............................................................................................................!!!!!!!!!؟؟؟؟


تا جایی که میدونم من اینجا دارم بیشتر آبرو داری میکنم تا آبرو بری!
میدونم خیلی طولانی شد اما قضاوت با شما...
نظر یادتون نره.

+ نوشته شده در جمعه نهم فروردین 1392 ساعت 20:42 توسط سپیده |


سین های تو ...

هفت سین امسال را چیده ام :

سالی که بی تو گذشت ...

سنگدلی هایت ...

سردرگمی هایم ...

سقلمه هایی که به مغزم زدم تا نبودنت را بپذیرد ...

سوسوی چراغ شبهای بی تو ...

سالی که قرار است بی تو بگذرانم ...

و ...

سه نقطه یعنی "آه" ...

جای سگرمه هایت خالی مانده هنوز ...

+ نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1392 ساعت 15:2 توسط سپیده |


ولنتاین من...

شب "عشق" است

و هرکس دست "یار" خویش می بوسد؛

"غریبم"،"تنهایم"!

من دست "غم

"غم" دست من می بوسد...

"ولنتاینتون مبارک"


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1391 ساعت 18:50 توسط سپیده |


تولد 19 سالگیم...

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد

برای خاک قلب من گل و شکوفه میخرد

کمی بزرگتر میشوم تنم جوانه میکند

فقط دلم یواشکی تو را بهانه میکند

اگرچه با سرود و شعر دلم پر از چکاوک است

خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟



پ.ن:  10 بهمن یعنی 2 روز پیش تولدم بود! اما بازم اون اتفاقی که میخواستم نیفتاد...

+ نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 ساعت 8:30 توسط سپیده |


قرار نیست اتفاقی بیفتد...

قلبم را گچ گرفتم

تا برای یادگاری هم که شده

اسمت را روی آن بنویسی ...

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد

نه! هیچ اتفاقی نمیفتد

روزها همانطور به رود شب میریزند

که شب ها به سپیده ی روز ...

نه پرده ای به ناگهان کشیده میشود

نه سر انگشت شاخه ای به هوای ماه میجنبد

نه تو از راه میرسی؛

قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد،

نه! عین روز روشن است :

تو رفته ای که باز نگردی

و من مانده ام پشت این همه کاغذ سیاه

تا هر لحظه به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد فکر کنم!


+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم آذر 1391 ساعت 18:46 توسط سپیده |


واقعیت زندگی...

دروغ بگو تا باورت کنند؛

آب زیر کاه باش تا به تو اعتماد کنند؛

بی غیرت باش تا آزادی حس کنند؛

خیانت هایشان را نبین تا آرام باشند؛

هرچه نداری بگو دارم و هرچه داری بگو بهترینش را دارم؛

کذب بگو تا عاشقت شوند؛

اگر ساده ای،

اگر راست گویی،

اگر با وفایی،

اگر یک رنگی :

همیشه تنهایی؛

همیشه تنها....!


+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر 1391 ساعت 19:30 توسط سپیده |


شر نبودنش...

خوابید...

بدون

" شب بخیر "

شاید می دانست

بی او ؛

هیچ ساعتی از زندگیم به خیر نیست...!


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آبان 1391 ساعت 14:20 توسط سپیده |


رفت...

رفت؟

به سلامت!

من خدا نیستم بگویم :

صدبار اگر توبه شکست باز آید...

آنکه رفت،

به حرمت آنچه با خود برد،

حق بازگشت ندارد...!

رفتنش مردانه نبود،

لااقل مرد باشد برنگردد!

خط زدن بر من پایان من نیست!

آغاز بی لیاقتی اوست...


+ نوشته شده در دوشنبه هشتم آبان 1391 ساعت 15:16 توسط سپیده |


برو عقب...

مانند شیشه شکستنم آسان بود...

اما...

دیگر به من دست نزن...

این بار زخمیت خواهم کرد...!!!


+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر 1391 ساعت 13:25 توسط سپیده |


همیشه هستی...

هر شعر

گریز
از یک گناه بود

هر
فریاد

گریز
از یک درد

و
هر عشق

گریز
از یک تنهایی عمیق

افسوس
که تو

هیچ
گریزگاهی نداشتی…!



+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1391 ساعت 13:27 توسط سپیده |


اعلامیه ترحیم

بازگشت همه به سوی اوست

بازگشت تو به سوی من

خدا را چه دیدی؟

شاید تو هم مرده باشی

شاید...

فکرت به ذهنم میخ میشود

دوباره خودم را به دیوار میکوبم

روی دوش من

چقدر دیوار سنگین است

باز هم

یک سال گذشت

و هنوز فاتحه ی آمدنت را نخوانده ام!

 

رسول ادهمی

+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم مهر 1391 ساعت 21:46 توسط سپیده |


سهم من...

عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..

امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!

و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!

و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست ..

و غمــت سـهم ِ مــن!



+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم شهریور 1391 ساعت 15:23 توسط سپیده |


کی بود ...؟ کی نبود ...؟

كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم. اما گريه مي كنيم براي كساني كه به فكرمان نيستند. و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند. اين حقيقت زندگي است
عجيب است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست
مرا بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به آن بالاست و در حال دعا هستي خدا آن جاست دعايم كن كه من تنهاترين تنها نمانم.

قصه ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن ؛
كاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا كه روزي معشوق از دست نرود ؛
ميداني كه خاصيت عشق اين است زماني كه دانستي و دانست اين راز را، هر دو گريزان ميشويد ؛
نميدانم چه رازيست!

فراموش نكن؛

شايد سالها بعد در گذر جاده ها

بي تفاوت از كنار هم بگذريم

و

بگوييم:

آن غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود!
بذار خيال كنم تو دلتنگيات 
غروب كه مي شه ياد من مي افتي

بيا با پاك ترين سلام عشق

آشتي كنيم،

بيا با بنفشه هاي لب جوي

آشتي كنيم،

بيا ازحسرت و غم ديگه باهم

حرف نزنيم،

بيا برخنده ي اين صبح بهار

خنده كنيم،


تو مالك تمام احساسم هستي ،


تمام عشقم ،


تمام احساس ناب دست نخورده ام ،


كه حاضر نيستم


حتي ذره اي از آن را 


با هيچكس تقسيم كنم !


با هيچكس ؛


جز تو!


نه !!


احساسم را با تو تقسيم نميكنم بلكه 


آن را به تو تقديم ميكنم،


تمام احساسم را!


تمام عشقم را !

من براي سالها مينويسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند...

افسوس كه قصه ي مادر بزرگ درست بود ...

هميشه يكي بود يكي نبود ...



 

+ نوشته شده در چهارشنبه هجدهم مرداد 1391 ساعت 22:59 توسط سپیده |


خدا بدو...

خدایا حواست هست؟

یادته که چی ازت خواستم؟

به خودت قسم بدجور بی تاب و منتظرم...

کاری که گفتمو برام بکن...

بدجور مشتاقم...

چون بد دیدم!

پس خدا جونم بدو که بندت منتظره ببینه چقد برات با ارزشه؟؟؟

خدایا!

من همونیم که گفتی بی صبرانه منتظری که بیام طرفتو چند برابر بهم جواب بدی...

پس بدو خدا!

الآن وقتشه...

که هم جواب منو بدی هم اونو...!؟

+ نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391 ساعت 19:47 توسط سپیده |


برام تموم شدی...واسه همیشه.

خوشحالم که بردم ...

چون کسی رو از دست دادم که دوستم نداشت!

خوشحالم که باختی ...

چون کسی رو از دست دادی که دوستت داشت!


+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1391 ساعت 19:21 توسط سپیده |