بهانه شیرین...!
شیرین بهانه بود!
فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی را که در گوشش زمزمه میکردند :
" دوستت ندارد..."
شیرین بهانه بود!
فرهاد تیشه میزد تا نشنود صدای مردمانی را که در گوشش زمزمه میکردند :
" دوستت ندارد..."
اول مهر شغل پدرها را نپرسند،
وقتی هنوز احترام به همه شغل ها و افتخار به همه پدرها را به دانش آموزان یاد نداده اند!
حالا قصه چشمانن یتیمی که نم میخورد بماند...

برای سنگ ریزه ای که در غذایم بود!
دردم گرفت؛
نه برای دندانم!
برای کم شدن سوی چشم مادرم...

هفت سین امسال من با "سیگار" آغاز میشود در حسرت نبودنت...
سین بعدی
"سیگار" بعدی به یاد تمام لحظاتی که تورا نخواهم داشت...
سین سوم
"سیگار" سوم به یاد چشمانت...
سین چهارم
"سیگار" چهارم به یاد تنهایی که ازین پس دیگر تنهایم نمیگذارد...
سین بعدی
بازهم "سیگار"! اینبار در سکوت سنگینی صدایت در گوشم هایم نجوای خاطره میکند...
سین دیگر
"سیگار" بعدی...سینه ام تیر میکشد،دستانم را بهمن گرفته یاد فروردین...
آخرین سین
آخرین "سیگار"، آخرین ترکش به قلب بیمار...
هفت سینم خاکستریست...
همرنگ اسمم...
در نبودت حالم دیدنیست...

تظاهر به بی تفاوتی،
تظاهر به بی خیالی،
به شادی،
به اینکه دیگر هیچ چیز مهم نیست...؛
اما...
چه سخت می کاهد از جانم این نمایش...
" />
قبل هرچیزی عذرخواهی میکنم بخاطر دیر به دیر آپ کردنم...
نمردم...فقط با زندگی درگیرم!؟
معمولا میام به وبتون سر میزنم اما نظر نمیدم!؟
حالا سلام!
برام جالبه که همیشه تقریبا با یه هفته تاخیر یادم میفته پست تولدمو بذارم!
5شنبه هفته پیش تولدم بود...10 بهمن...
مبارک شد!!!
خدای دیروز و امروز ، خدای فردا هم هست!!!
ما اولین بار است که بندگی میکنیم
اما او قرن هاست که خدایی میکند...!

شب "عشق" است
و هرکس دست "یار" خویش می بوسد؛
"غریبم"،"تنهایم"!
من دست "غم"،
"غم" دست من می بوسد...
"ولنتاینتون مبارک"

کسی تولد مرا به خاطرم می آورد
برای خاک قلب من گل و شکوفه میخرد
کمی بزرگتر میشوم تنم جوانه میکند
فقط دلم یواشکی تو را بهانه میکند
اگرچه با سرود و شعر دلم پر از چکاوک است
خودت بگو بدون تو تولدم مبارک است؟

پ.ن: 10 بهمن یعنی 2 روز پیش تولدم بود! اما بازم اون اتفاقی که میخواستم نیفتاد...
قلبم را گچ گرفتم
تا برای یادگاری هم که شده
اسمت را روی آن بنویسی ...
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد
نه! هیچ اتفاقی نمیفتد
روزها همانطور به رود شب میریزند
که شب ها به سپیده ی روز ...
نه پرده ای به ناگهان کشیده میشود
نه سر انگشت شاخه ای به هوای ماه میجنبد
نه تو از راه میرسی؛
قرار نیست اتفاق خاصی بیفتد،
نه! عین روز روشن است :
تو رفته ای که باز نگردی
و من مانده ام پشت این همه کاغذ سیاه
تا هر لحظه به اتفاق خاصی که قرار نیست بیفتد فکر کنم!


خوابید...
بدون
" شب بخیر "
شاید می دانست
بی او ؛
هیچ ساعتی از زندگیم به خیر نیست...!

رفت؟
به سلامت!
من خدا نیستم بگویم :
صدبار اگر توبه شکست باز آید...
آنکه رفت،
به حرمت آنچه با خود برد،
حق بازگشت ندارد...!
رفتنش مردانه نبود،
لااقل مرد باشد برنگردد!
خط زدن بر من پایان من نیست!
آغاز بی لیاقتی اوست...

مانند شیشه شکستنم آسان بود...
اما...
دیگر به من دست نزن...
این بار زخمیت خواهم کرد...!!!


بازگشت همه به سوی اوست
بازگشت تو به سوی من
خدا را چه دیدی؟
شاید تو هم مرده باشی
شاید...
فکرت به ذهنم میخ میشود
دوباره خودم را به دیوار میکوبم
روی دوش من
چقدر دیوار سنگین است
باز هم
یک سال گذشت
و هنوز فاتحه ی آمدنت را نخوانده ام!
عــطر ِ تَنت روی ِ پــیراهنـم مــانده ..
امــروز بـویــیدَمَش عمــیق ِ عمــیق ِ!
و با هـر نـفس بـغــضم را سـنگین تر کردم!
و به یــاد آوردم که دیـگر ، تـنـت سـهم ِ دیگری ست ..
و غمــت سـهم ِ مــن!

كساني كه به فكرمان هستند را به گريه مي اندازيم. اما گريه مي كنيم
براي كساني كه به
فكرمان نيستند. و ما به فكر كساني هستيم كه هيچوقت برايمان گريه نمي كنند. اين حقيقت زندگي است
.
عجيب
است ولي حقيقت دارد. اگر اين را بفهمي، هيچوقت براي تغيير دير نيست.
مرا
بسپار به يادت به وقت بارش باران گر نگاهت به آن بالاست و در حال دعا هستي خدا آن
جاست دعايم كن كه من تنهاترين تنها نمانم.
قصه
ها را گفته ايم چيزي نمانده براي گفتن ؛
كاش ميشد اسرار دل را نگه داشت و نگفت، تا كه روزي معشوق از دست نرود ؛
ميداني كه خاصيت عشق اين است زماني كه دانستي و دانست اين راز را، هر دو گريزان
ميشويد ؛
نميدانم چه رازيست!
فراموش نكن؛
شايد سالها بعد در گذر جاده ها
بي تفاوت از كنار هم بگذريم
و
بگوييم:
آن
غريبه چقدر شبيه خاطراتم بود!
بذار خيال كنم تو دلتنگيات
غروب كه مي شه ياد من مي افتي
بيا با پاك ترين سلام عشق
آشتي كنيم،
بيا با بنفشه هاي لب جوي
آشتي كنيم،
بيا ازحسرت و غم ديگه باهم
حرف نزنيم،
بيا برخنده ي اين صبح بهار
خنده كنيم،
تو مالك تمام احساسم هستي ،
تمام عشقم ،
تمام احساس ناب دست نخورده ام ،
كه حاضر نيستم
حتي ذره اي از آن را
با هيچكس تقسيم كنم !
با هيچكس ؛
جز تو!
نه !!
احساسم را با تو تقسيم نميكنم بلكه
آن را به تو تقديم ميكنم،
تمام احساسم را!
تمام عشقم را !
من براي سالها مينويسم...سالها بعد كه چشمانت عاشق ميشوند...
افسوس كه قصه ي مادر بزرگ درست بود ...
هميشه يكي بود يكي نبود ...
